
دلم برای سفر، جاده، غروب خورشید و البته هم سفرم تنگ شده بود.بعد از اتفاقات چند وقت اخیر توفیق تجربه سفری دیگر آن هم به کویر حتی اگر مسافرتی کاری هم باشد برایم غنیمت است.می خواهم روحم را همین جا در این کویر بی آب و علف رها کنم تا کمی زندگی بچرد.
۱۹
آذر

دلم برای سفر، جاده، غروب خورشید و البته هم سفرم تنگ شده بود.بعد از اتفاقات چند وقت اخیر توفیق تجربه سفری دیگر آن هم به کویر حتی اگر مسافرتی کاری هم باشد برایم غنیمت است.می خواهم روحم را همین جا در این کویر بی آب و علف رها کنم تا کمی زندگی بچرد.
۵
خرداد
ایستاده از راست: من،سعید،فرزاد،امیر،علیرضا نشسته از راست:امید،حمید،علی،علیرضا
هوای نیمروز بردستان در اوایل بهار هم گرم است.اما گرمای هوا و شدت تابش آفتاب هم در برابر اشتیاق و معصومیت این بچه های برای یک مسابقه فوتبال رنگ می بازد.استعدادشان تو را به وجد می آورد و محرومیتشان متاثر ات می کند و پاهای برهنه شان بر زمین خاکی داغ … به امیر و سعید و علیرضا و فرزاد قول داده ام باز هم پیششان بروم و برایشان توپ و لباس ببرم.تیم ما بازی را به خاطر کم تجربگی بازیکنانمان( ردیف نشسته )در ضربات پنالتی باخت و من لذت بخش ترین بازی فوتبال و شیرین ترین باخت را با بچه های بردستان تجربه کردم.

۲۷
اردیبهشت
دیر وقت،حدود نیمه های شب رسیدم به جزیره.در همان لحظات اول متوجه شدم که جزیره خلوت است.یک دوچرخه برداشتم و تا طلوع خورشید دور جزیره چرخیدم.جزیره کوچک است و این احساس بسیار خوبی به من می دهد.تنهاییت را بیشتر احساس می کنی.جزیره با من همدردی می کند.امواجی آرام که با نوک انگشتان پایم بازی می کنند، گویی می خواهند دلداری ام بدهند.نوعی نوازش مهمان نوازانه.اینجا آرمش عجیبی دارد.تی شرتم را در می آورم و روی شن ها پهن می کنم و رو به آب دراز می کشم.هنوز امواج آرام دریا با نوازش پاهایم برایم لالایی می گویند تا خوابم ببرد، و من تمام تنهایی و دغدغه های ذهن پریشانم را به همان امواج می سپارم و می خوابم تا رویای خورشید بالا آمده از دل دریا را ببینم .
۲۶
اردیبهشت
بدست سیاوش در دسته داستان٬ سفر