بایگانی برای دسته ’داستان‘

۲۱
مهر

دغدغه

بدست سیاوش در دسته بی خوابی٬ داستان

دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ‌ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغه بزرگه. یه موقع بزرگترین مشکل زندگی‌مون این بود که می‌خواستیم بدون کمک مامان و بابامون بند کفش‌ها‌مون رو ببندیم و نمی‌تونستیم. هی بندها رو گره میزدیم و هی باز میشد و هی سکندری می‌خوردیم و می‌رفتیم توی در و دیوار. یه کم که بزرگتر شدیم تموم دغدغه‌مون شد درس و کلاس و اینکه کجاها ” واو ” نوشته میشه ولی خونده نمی‌شه. هی دیکته نوشتیم و هی خواهر رو ” خاهر ” نوشتیم. خواب رو ” خاب ” نوشتیم و هی یادمون میرفت که این علامت تشدید لامصب معلم رو باید بالای ” عین ” بذاریم یا ” لام ” ؟! هر روز بزرگ و بزرگتر ‌می‌شدیم و این دغدغه‌ها تموم که نمی‌شد هیچ، به اندازه تموم اون روزها و شبهای شکوفه و خزون کردن درخت یاس شب‌بو خونۀ خانم‌جون به دغدغۀ‌های داشتۀ و نداشته‌مون اضافه می‌شد. با گذشت هر روز شکل و قیافه‌ این دغدغه‌ها هم عینهو رنگ رخساره خانم‌جون عوض ‌می‌شد. عادت کردیم که به مشکلات قدیمی بخندیم و خب کم هم نبودند دغدغه‌هایی که چشم‌هامون رو قرمز و متورم و اشک‌مون رو سرازیر می‌کردند و این سیکل گریه و خنده، خنده و گریه سالهاست که همین جوری لاینقطع داره تکرار و تکرار میشه. دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ‌ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغۀ بزرگه. اون روزی که خیلی کوچیکتر از حالا بودیم دغدغۀ اینو داشتیم که زودتر بزرگ شیم و بریم پی زندگی خودمون و فکر می‌کردیم که حالا چه نعمت و سعادتیه این بزرگ شدن و پی زندگی رفتن؟! غافل از اینکه یه روزی از این بزرگ شدن عینهو سگ پشیمون میشیم و با فانوس دربه‌در، دنبال همون روزها و شبهای بچگی‌مون می‌گردیم. کوچیک بودیم و دغدغۀ بزرگ شدن رو داشتیم و بزرگ شدیم و حالا دل‌مون لک زده واسه همۀ اون روزهایی که بی‌ترس و دلهره گریه می‌کردیم. واسه همه اون روزهایی که بدون هیچ دودوتا چهارتا کردنی عاشق می‌شدیم. واسه همۀ اون روزهایی که زندگی‌مون پر از این همه خط و خطوط قرمز کم‌رنگ و قرمز پررنگ نبود. واسه همه اون روزهایی که عینهو خر وامونده فقط منتظر یه هـش بودیم. واسه همۀ اون روزهایی که شب‌هاش خواب دختر شاه‌پریون رو می‌دیدیم و صبحهاش بدون در نظر گرفتن هیچ حریم و حرمتی، عاشق دختر همسایه می‌شدیم. نه پست داشتیم و نه سمت. نه جایگاه اجتماعی داشتیم و نه شخصیت کاریزماتیک. نه دکتر بودیم و نه مهندس. نه وکیل بودیم و نه وزیر. نه مال و مقامی داشتیم و نه زندگی‌مون اینقدر وابسته شده بود به اون‌ همه کاغذ باطله‌های درس و مدرک و شناسنامه و پاسپورت و مهر و امضاء و تعهد‌نامه‌ و آیین‌نامه‌هایی که الان دور تا دور زندگی‌مون رو دیواری به بلندای حاشا کشیده‌اند‌. هرچند دغدغۀ‌ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغۀ بزرگه. ولی خب دغدغۀ ترس از لولو، دغدغۀ مشق‌های ننوشته، دغدغۀ دیکته‌های تک گرفته، دغدغۀ کارنامه و نمره‌های ناپلئونی، دغدغۀ عشق‌های وقت بلوغ، دغدغۀ رخت و لباس‌های کهنۀ سر قرار، دغدغۀ نامه‌های عاشقونه، دغدغۀ بوسه‌های ته اون کوچه بن‌بست کجا و حالا این همه دغدغۀ‌های رنگ و وارنگ بایدها و نبایدها، هست‌ها و نیست‌ها و بودن‌ها و نبودن‌ها کجا؟! دغدغه‌های فلسفی. دغدغه‌های معنوی. دغدغه‌های چمبره زده توی روح و روان. دغدغه‌های حک شده توی کالبد و تن. دغدغه‌های سرگردونی. دغدغه‌های بی‌کسی. دغدغه‌های پی سرنخ گشتن و دغدغه‌های پی سرحد رفتن.

پی افزود : فردا به همراه پدر و مادر به سفر می روم.به یاد ندارم آخرین بار کی مسافرت خانوادگی رفتم.بیشتر بخاطر دل آن ها می روم که فراموش نکنند پسری بزرگ کرده اند.به این سن و سال که می رسیم جلب نظر والدین هم دغدغه ای می شود که البته  به دون هیچ منتی وظیفه ی خود می دانم.در کنار پدر و مادر امن ترین جای این دنیا است.

۱۹
مهر

دانشگاهی

بدست سیاوش در دسته تامل٬ داستان

یکی از دانشجویان به طور داوطلبانه خواست مسئله ای را پای تخته توضیح دهد.من هم استقبال کردم.با ظواهرمرسوم جوانان امروز پای تخته آمد.برای اینکه قسمتی از تخته را پاک کند برای برداشتن تخته پاک کن از روی زمین پشت به کلاسی با ۴۶ دانشجو خم شد.چنانکه تی شرت ملونش تا وسط کمر بالا آمد و شلوار نیز به زحمت و مدد کمربندی پهن تر از فاقش درنیمه های شورت مارک دارش، به زحمت خود را به تن جوانک آویزان نگاه داشته بود چنانکه هر آنی خوف آن می رفت که خود را از این نیم بند تقید هم خلاص کند و تمام.پسرها که به هیچ وجه به روی خودشان نیاوردند و دختر ها هم زیر لب با هم پچ پچ و خنده ای کردند و ما هم خودمان را زدیم به ندیدن.

۱۴
مهر

بنی عادت

بدست سیاوش در دسته تامل٬ داستان

مطمئن باش عادت می‌کنیم. به همه اون داشته‌ و نداشته‌ها عادت می‌کنیم. به همه اون رفته و نرفته‌ها عادت می‌کنیم. به همه اون باخته و نباخته‌ها عادت می‌کنیم. حتی به خود این ” عادت می‌کنیم‌ ” ها، هم عادت می‌کنیم.

اگه قرار بود عادت نکنیم و پشت سر اون مسافری که تموم زندگی سی ساله‌اش، فقط یه چمدون بود که اونهم پر شده بود از خاطرات کوچه‌های آشتی‌کنون، مثل همون شب اول رفتنش توی مهرآباد، گریه کنیم و بیاد تموم سفره‌های هفت سینی که سالهای بعد، بدون اون چیده و ورچیده شد، زار بزنیم که دیگه تا الان چیزی ازمون نمونده بود. پس مطمئن باش عادت می‌کنیم. اگه قرار بود بخاطر اون اولین عشق و قرار مدارهایی که دیگه بعداً حسابشون از دستمون در رفت و همه اون عهد و پیمونی که دیگه الان همه‌شون رو خاک گرفته و افتاده اون ته ته‌های صندوقچه خاطرات‌مون، خودمون رو حلق‌آویز کنیم که دیگه تا الان هفت کفن پوسونده بودیم و عینهو همون قرار و مدارهای نانوشته به فراموشی سپرده شده بودیم. پس مطمئن باش عادت می‌کنیم.

عادت می‌کنیم. عادت می‌کنیم که این از محاسن این انسان چموشه! عادت می‌کنیم که توی این بگیر و ببند زندگی، روی این کره خاکی که هر جاش بریم آسمونش یه رنگ و فقط عین این میمونه که توی یه طویله بزرگ‌ آغل‌مون رو عوض کرده باشیم، برای ثبات و موندنمون هر روز مثل سگ سوزن‌خورده و خر زخمی دست و پا بزنیم و بخاطر یه استخون و یه مشت علف بیشتر، انسانیت‌مون رو به حراج بذاریم و حیوون‌تر از هر حیوونی بشیم. توی این جنگل بی‌سلطان که خرچسونه شده هفت‌تیر‌کش محل و جغدها شدند بلده راه، به نبود آهو و ندیدن پرستوها عادت می‌کنیم. میدونی، وقتی داریم تو دنیایی نفس می‌کشیم که هر کسی که صفات ” کشدارش ” بیشتر و طولانی‌تره، پارامترهای انسانیتش هم پر رنگ تره. پس بدون که به همه این گند و کثافتهایی که از پس اسم آدم و آدمی درمیاد، عادت می‌کنیم.

می گی نه؟! یه روزی فکر میکردی جای قبر بابات رو که روز اول میخواستی خودت رو همراه با اون دفن کنی رو فراموش کنی و حالا مجبور بشی از همین دوردورا براش فاتحه بخونی؟! نگو نه … مگه یه روزی فکر میکردی برای اینکه یادت بیاد اسم اولین عشقت چی بوده، باید لابه‌لای ده‌ها و صدها اسم دنبالش بگردی. راستی اسمش چی بود؟! پری؟! زری؟! فاطی؟!  … عادت می‌کنیم، نگران نباش.

۹
مهر

توهم

بدست سیاوش در دسته بی خوابی٬ داستان

تو خودت را می زنی به ندیدن، من خودم را می زنم به ندیدن چشم های بسته ات. تو سعی می کنی فاصله ات را حفظ کنی، برای من دیگر فاصله معنی ندارد. تو فکر می کنی دچار توهم شده ای، من فکر می کنم دچار شعر. داستان تازه ام همین است؛ همین که هم تو آخرش را می دانی و هم من و هیچ کدام دست به قصه اش نمی زنیم- که انگار همه چیز همین طور که هست خوب است. داستان آدم هایی که ارسطویی شعار می دادند، اما افلاطونی زندگی می کردند. همین است دیگر، نه؟ داستان که دیگر ترس ندارد؛ گیرم که واقعی باشد…!

۲۷
شهریور

قصه ظهر جمعه

بدست سیاوش در دسته تامل٬ داستان

از تجریش که به مقصد انقلاب سوار تاکسی شدم درکنارم جوانی نشسته بود هم سن و سال خودم و با ظواهرمرسوم برادران ارزشی و انقلابی.پیراهنی اتو شده بر روی شلوار وریشی بلند روی چانه و مویی که به محافظه کارانه ترین شکل ممکن شانه ای ملایم خورده بود.مقصد او هم مراسم روز قدس بود مانند من اما اهدافمان تفاوت بسیاری داشت.در تاکسی شانه به شانه هم نشسته بودیم.بوی عطر و گلابی که به محاسن زده بود را استشمام می کردم واورادی که زیر لب زمزمه می کرد می شنیدم.یاسین می خواند.آن هم از حفظ.به یاد آوردم که من هم زمانی هم لباس و هم ریش همین جوانان بودم اما الآن دیگر راهمان از هم جدا شده بود.او هم فهمیده بود که من برای چه به انقلاب می روم و دیگر هردو می دانستیم که تا ساعاتی دیگر رو در روی یکدیگر خواهیم ایستاد نه شانه به شانه ی هم، آن هم در فضایی نه با عطر گل محمدی که با بوی گند اشک آور و گاز فلل.او می خواست تکلیفش را ادا کند، من می خواستم به آنچه وظیفه می دانستم عمل کنم.اما زمانی که در کنار هم نشسته بودیم بسیار به هم شبیه بودیم.شانه هایمان به هم تکیه داده بود و بازوانی که تا ساعاتی دیگر یکی دو انگشت سبز پیروزی را بلند می کرد و دیگری باطوم و چماق جهل و تعصب را به آسمان می کشید، تنکاتگ هم می ساییدند.

به توحید که رسیدیم پیاده شدم.او هم چنان دعا می خواند.من به سمت آزادی می رفتم ، او به سمت انقلاب.

۸
اردیبهشت

فردا

بدست سیاوش در دسته داستان

فردا

مضطربم.
بعضی وقتها آشوب ناگهان تمام وجودم را می‌گیرد از فرداهایی که آمدند و من هنوز سر جایم، اینجا، ایستاده‌ام. یا نشسته‌ام. یا مانده‌ام. همه‌شان یک معنی را می‌دهند.

* * *
Trackهای سی‌دی را یکی‌یکی می‌زنم جلو یک آهنگ شاد پیدا کنم. خودم را فحش می‌دهم که هر چه آهنگ ناله است، چه خارجی چه فارسی، ردیف کردم در این سی‌دی‌های بی‌صاحاب!
پشت چراغ قرمز گل‌فروشان دسته‌های گل‌نرگس را می‌گیرند جلوی دیدم. با خودم می‌گویم: “می‌خرم… می‌خرم… فردا!” و با نگاه گل‌های خوش‌رنگ را دنبال می‌کنم.
با آهنگ ریتم می‌گیرم و می‌خوانم. پشت چراغ قرمز بعدی پسرک فال فروش مدام می‌کوبد به شیشه و من نگاهش می‌کنم. “می‌خرم. بلاخره روزی آرزویی خواهم کرد و فالی خواهم خرید. فردا…”
بغض گلویم را فشار می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشم و لعنت می‌فرستم بر تمام این آهنگ‌ها. زن مثل همیشه ایستاده کنار خیابان. با شال جلوی دهانش را گرفته از سرما. می‌گذرم و می‌گویم: “فردا! فردا دیگر حتما سوارش می‌کنم…”
باید الان بروم خانه. زودتر بروم بهتر است. می‌توانم بیشتر راجع به فردا فکر کنم، برنامه ریزی کنم و تصمیم بگیرم.
در خانه ولو می شوم روی مبل، یا روی تخت، یا روی زمین.
خواب آلوده می‌گویم: “فردا!… فردا برای فردا فکر می‌کنم.”

۱۲
فروردین

چهار فصل

بدست سیاوش در دسته داستان

نشسته‌ام روی نزدیک‌ترین صندلی به در ورودی و تکیه داده‌ام به شیشه‌ای که ردیف صندلی‌های واگن مترو را جدا می‌کند از فضای ایستادن مسافرها. می‌پرد میله‌ی شیشه را می‌گیرد سرش را کج می‌کند دستش را می‌آورد جلو، که یعنی بخر، از من آدامس بخر. خیره‌ی چشم‌هایش می‌شوم که وقتی ایستاده، هم ارتفاع چشم‌های من هستند که نشسته‌ام. چشم‌های چه‌رنگی. چه رنگ عجیبی دارند چشم‌هایش. غمگین. موهای طلایی بلندش را ریخته روی شانه‌ها. لب‌هایش سرخ. سرخ از سرما لابد. خوب خودش را نپوشانده، می‌لرزد. نلرز هفت ساله دختر، هنوز مانده تا سرما.

بیست و دو ساله معشوقه‌ی دور، معشوقه‌ی تنها، کف دست‌هایش را منحنی کرده، می‌زند به هم از مفصل انگشت‌های کشیده‌اش، که حالا کشیده‌تر هم به‌نظر می‌رسند. تار موهای طلایی از مقنعه‌ی مشکی‌اش بیرون افتاده، کنار چشم‌های خسته، انگار که تمام دیشب را بیدار مانده باشد. چشم‌های چه‌رنگی. چه رنگ عجیبی دارند کمی بالاتر از لب‌های صورتی وسط صورت سفید، سفید مثل ماه. ذره ذره صورتش را کشف می‌کنم و تسلیم می‌شوم، تسلیم‌تر، تسلیم‌تر.

بیست و چهار ساله پسر بی‌تعادل را می‌نشانم روی صندلی رستوران شلوغ. سیگارش را می‌گذارم گوشه‌ی لبهایش. دود را که می‌کشد توی ریه‌ها، شروع می‌کند به لرزیدن. با غرور شکسته. ناز بانو بله را گفته بود به آقای دکتر ماکسیما سوار سی ساله، با صورت مردانه‌ی پر ریش. پسرک عاشق روبروی من اما تازه اول راه بود. با جیب خالی و ریش تنک، به قول دخترک هیچ «وسوسه‌کننده» نبود.

راه می‌افتم تا مسیر تکراری را باز هم پیاده بروم. یقه‌ی کاپشن را می‌دهم بالا و دست‌ها توی جیب. تیپ تکراری همه‌ی فصل‌های سرد. سرما چقدر خوب است.

۲۹
اسفند

فیزیک، متافیزیک

بدست سیاوش در دسته داستان٬ فلسفه

دوستی از آن سر دنیا تماس گرفته که در موقعیت خاصی قرار دارد و التماس دعا داشت.می گفت برایم دعا بکن.تو سیدی و احتمال استجابت دعایت مضاعف است.!! نمی دانم که آیا در تمامی فرهنگ ها دعا در یک مفهوم مشترک بیان می شود ویا اینکه برای هر قوم و مسلکی تعاریف جداگانه ای دارد.در آیین و فرهنگ ما آنطور که من به دست آورده ام دین‌داران در باب «دعا» عقیده‌ دارند که:
۱) دعا می‌تواند باعث تاثیر در امور عالم شود. پس امری واقعی است و افرادی وجود دارند که دعایشان در تغییر پیشامد‌های این دنیا موثر است.
۲) دعا باعث نمی‌شود امور از مسیر عادی خود خارج شوند. مثلا هیچ دعایی باعث نمی‌شود آب خالص در سطح دریا در ۱۰۱ درجه بجوشد و گرنه اسم آن معجزه می‌شود و نه دعا. در واقع دعا از طریق روند عادی امور محقق می‌شود.
۳) توضیح دقیق‌تری برای مورد ۲ این‌که خداوند علاقه ندارد نظم عادی علت و معلولی عالم را بر هم زند جز در موارد بسیار خاص که همان معجزه است. این در حالی‌ است که روزانه میلیون‌ها دعا در جهان رخ می‌دهد و تاثیراتی بر جای می‌گذارند. خود این نشان می‌دهد که دعا باعث به هم ریختن نظم نمی‌شود و گرنه هر روز باید شاهد هزاران اتفاق عجیب می‌بودیم.

برای ادامه بحث بیایید فرض کنیم رابطه تمامی متغیرهای جهان را فرموله کرده باشیم. در نتیجه می‌دانیم جهان در لحظه بعد در وضعیتی قرار می‌گیرد که تابعی از وضعیت تمام متغیرهایش در لحظه قبل است و نیز می‌دانیم که بر اساس فرض بندهای دو و سه قرار است نظم علت و معلولی عالم به هم نخورد یعنی این رابطه همیشه (حتی با وجود دعا) برقرار می‌ماند.
اگر موارد فوق را بشود قبول کردبه این مثال دقت کنید:
«هواپیمایی در حال سقوط است و درویشی مستجاب‌ الدعوه در بین مسافران است. اگر درویش دعا نکند هواپیما قطعا سقوط خواهد کرد. درویش دعا می‌کند و هواپیما از سقوط نجات پیدا می‌کند.» بر اساس بند یک ما دین‌داران معتقدیم که چنین داستانی محال نیست و امکان‌پذیر است. شاید همه‌مان انواعی از آن‌را تجربه کرده باشیم. حالا بیاید روی ماجرا کمی دقیق شویم. برای این که هواپیمایی که در حال سقوط بود سقوط نکند باید اتفاقات واقعا فیزیکی در عالم رخ دهد. مثلا باد قوی بیاید که آن‌را در هوا نگه دارد. یا چرخ‌دنده‌ای که گیر کرده بود آزاد شود یا خلبانی که بی‌هوش شده بود دوباره به هوش آید و الا آخر. خود این اتفاقات معلول زنجیره‌ای از اتفاقات فیزیکی دیگر در عالم هستند. مثلا برای این‌که باید بیاید باید دمای جایی از زمین تغییر کند و برای این که دما تغییر کند باید ابرها کنار روند و همین طور تا به آخر. یعنی هر تغییری خود نیازمند تغییر در علت آن است و همین طور به آخر. از سوی دیگر دعای درویش باعث می‌شد تا چند اتفاق فیزیکی جدید در عالم رخ دهد که بدون این دعا رخ نمی‌دادند. یعنی با این دعا وضعیت آینده سیستم عالم از S1 (این که باد نیاید یا چرخ‌دنده گیر کند) به S2 (آمدن باد و آزاد شدن چرخ‌دنده و …) تغییر یافت بدون این‌که درویش کوچک‌ترین تغییر فیزیکی در عالم صورت دهد. او تنها کاری کرد که کرد یک دعای معنوی بود. این به این معنی است که دعای معنوی او باید جایی «رابطه علت و معلولی» موجود در عالم را به هم ریخته باشد که بدون تغییر فیزیکی وضعیت جهان تغییر کند یعنی فی‌المثل بدون گرم و سرد شدن هوا باد بیاید. پس ما به تناقضی در فرضیات سه‌گانه‌مان رسیدیم.

سال‌ها است که من هرچه به ذهنم فشار می‌آورم نمی‌توانم بفهم تاثیر متافیزیک روی فیزیک چگونه اتفاق می‌افتد.

۱۱
اسفند

خزعبلات یک انسان بی خواب (۳)

بدست سیاوش در دسته داستان

* پسر در حالی که دستش را آرام روی پوست کمر دختر می کشید زمزمه کزد: “چقدر تنت داغه عزیزم” دختر نگاهی به اطراف می کند و می گوید: “این خونه چقدر می ارزه عزیزم؟!”

* دختر آرزوهایم نه مدل ابروهایش شیطانی است و نه موهایش را هایلایت زرد می کند.دختر آرزوهایم کفش نایکی یا شلوار دیزل و مانتو زارا نمی پوشد.دختر آرزوهایم ماشین هم ندارد.دختر آرزوهایم احتمالاْ در یک کارخانه یا یک فروشگاه بزرگ کار می کند و شب ها آنقدر خسته است که یادش می رود به من فکر کند.

۱۳
بهمن

پیش غذا

بدست سیاوش در دسته داستان

یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم  قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق  فرخنده‌ام؛ یک پیتزا! پیچ  سس که شل می‌شود، برق می‌رود. بینایی غایب می‌شود. بویایی به شنوایی می‌پیوندد. همه جا در تاریکی فرو می‌رود. دختری خنده‌ای سرسری می‌کند، انگار که یک سرفه، گوش، دماغ، صدا، بو … حرکت! در غیاب برق، بیرون کمی روشن است. [چرخش  نور (نور ماشین‌ها می‌تابد.)] صدای خنده‌ها هنوز هست. نجواها جرأت پیدا کرده‌اند … بلند … بلند … [تَ تَق تَق تَق! (نمک‌دان به زمین افتاد.)] من در حال به رمز و راز [آخ! ببخشید! ندیدم‌تون!] رفتنم. یادم هست که دیوارها سرخ بود. [ مثل  ماتیک اون خانومه. یا پیرهن  اون آقاهه.] نورِ ملایمی فضا را روشن می‌کند. [- شماره‌ی ۹۷! (متصدی شماره‌ای می‌خواند.)] ۱۰۰ من‌اَم.

یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق فرخنده‌ام. دگمه‌ای روی زمین افتاده. زمین از سرامیک قهوه‌ای است، گرم و براق. [ حتما دگمه مال یک آدم  چاق بوده، از بس خورده پیراهن‌اش ترکیده!] کنار  دگمه، درست روی زمین، یک جفت کفش زنانه هست؛ اسپرت، رویش شلواری تا بالای مچ تا خورده. [آرایش  پاها به هم می‌خورد.] رد شلوار لی را که دنبال کنی، پائین‌تنه‌ی پرچین  یک مانتو، و یک صورت، سه بار در ثانیه بالا و پائین می‌رود، حرف کسی را تأیید می‌کند. غذایشان پیتزا است. مثل غذای من. چقدر ما مثل هم‌ایم! [ شماره‌ی ۹۸! (متصدی شماره‌ای می‌خواند.)] ۱۰۰ من‌ام.

سگی نیست، دختری نیست. عابرها می‌روند. آن بیرون، باید رفت. در جایی که من هستم، توقف می‌کنند. آن بیرون کسی توقف نمی‌کند، مگر بی‌کار باشد، یا منتظر. این تو، توقف، یعنی اینکه کار داری. انتظار، این تو، کار است. [دختری به ساعت‌اش نگاه می‌کند.] پدری با پسرش دو ور  یک میز نشسته‌اند. عجیب است که این صحنه برایم عجیب است. پسر کوچک است. پدر هیچ حرفی نمی‌زند. مادری در کار نیست. پسر راضی به نظر می‌رسد. [کوله‌پشتی‌ام مال تو. (پسر در جیب‌هایش دنبال چیزی است.)] پیتزایش عجیب کش می‌آید. پاهایش آن پائین تاب می‌خورد. [یکی دو بار به ساق پای پدر.] نور فضا اغلب قرمز است. خون در رگ‌های فضا هم هست. گربه‌ها آن بیرون پرسه می‌زنند … آدم‌ها هم. پدر عینک‌اش را تمیز می‌کند. هیچ حرفی نمی‌زند. لب‌های پسر از این پشت که من می‌بینم‌اش، انگار که جویدنی بجوند. پدر سرش را تکان می‌دهد. [یکی دو بار به ساق پای پدر می‌خورد.] [ قوز نکن!] ماشین‌ها آن بیرون پارک‌اند. ماشین‌ها پارک‌اند.

دو تا تلویزیون، به فاصله‌ی ۱۰ متر از هم، روبروی هم، تصاویری پخش می‌کنند، یکی فوتبال، یکی کارتون. یک پیشخدمت مشغول تمیز کردن یک میز است. یک آدم کله‌اش را این ور آن ور می‌کند. [ اَه! نذاشت ببینیم که! داشت گل می‌شدها!] تا میز تمیز می‌شود، دو تا دختر سریع دورش می‌نشینند. [خنده] موبایل یکی‌شان از دست‌اش نمی‌افتد. به هیچ کس نگاه نمی‌کنند. [ پس مغرور اند.] خوردن غرور می‌خواهد … همین‌طور خندیدن.