دلم گرفته از این زمستون بی برف و این شهر پر ترافیک.چشممان خشک شد به این آسمان دود زده ی غم اندود که نمه برفی بیاد و خرده یخبندانی تا دل تنگمان را بهانه ای بیاوریم که زمستان است!فکر می کنم طرف هم در گوشه ی دیگری از این شهر رنجور روی به پنجره چسپانده و آسمان را می پاید شاید که از دستش در برورد و کمی برف الک کند بر سر دل دود گرفته ی ما.برف که به سراغ ما نمی آید من هم می خواهم باروبنه را جمع کنم و خود را به برف برسانم.جایی که آنقدر برف و سفیدی ببینم و آنقدر روی برف بغلتم تا به قول بهار بر زخم این دل ناسور کافور برف ضماد کنم.شاید بتوانم برای دل شکسته اش هم کمی سفیدی برف سوغات بیاورم.
بایگانی برای دسته ’بی خوابی‘
۲۱
مهر
دغدغه
بدست سیاوش در دسته بی خوابی٬ داستان
دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغه بزرگه. یه موقع بزرگترین مشکل زندگیمون این بود که میخواستیم بدون کمک مامان و بابامون بند کفشهامون رو ببندیم و نمیتونستیم. هی بندها رو گره میزدیم و هی باز میشد و هی سکندری میخوردیم و میرفتیم توی در و دیوار. یه کم که بزرگتر شدیم تموم دغدغهمون شد درس و کلاس و اینکه کجاها ” واو ” نوشته میشه ولی خونده نمیشه. هی دیکته نوشتیم و هی خواهر رو ” خاهر ” نوشتیم. خواب رو ” خاب ” نوشتیم و هی یادمون میرفت که این علامت تشدید لامصب معلم رو باید بالای ” عین ” بذاریم یا ” لام ” ؟! هر روز بزرگ و بزرگتر میشدیم و این دغدغهها تموم که نمیشد هیچ، به اندازه تموم اون روزها و شبهای شکوفه و خزون کردن درخت یاس شببو خونۀ خانمجون به دغدغۀهای داشتۀ و نداشتهمون اضافه میشد. با گذشت هر روز شکل و قیافه این دغدغهها هم عینهو رنگ رخساره خانمجون عوض میشد. عادت کردیم که به مشکلات قدیمی بخندیم و خب کم هم نبودند دغدغههایی که چشمهامون رو قرمز و متورم و اشکمون رو سرازیر میکردند و این سیکل گریه و خنده، خنده و گریه سالهاست که همین جوری لاینقطع داره تکرار و تکرار میشه. دغدغه، دغدغه است. دغدغۀ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغۀ بزرگه. اون روزی که خیلی کوچیکتر از حالا بودیم دغدغۀ اینو داشتیم که زودتر بزرگ شیم و بریم پی زندگی خودمون و فکر میکردیم که حالا چه نعمت و سعادتیه این بزرگ شدن و پی زندگی رفتن؟! غافل از اینکه یه روزی از این بزرگ شدن عینهو سگ پشیمون میشیم و با فانوس دربهدر، دنبال همون روزها و شبهای بچگیمون میگردیم. کوچیک بودیم و دغدغۀ بزرگ شدن رو داشتیم و بزرگ شدیم و حالا دلمون لک زده واسه همۀ اون روزهایی که بیترس و دلهره گریه میکردیم. واسه همه اون روزهایی که بدون هیچ دودوتا چهارتا کردنی عاشق میشدیم. واسه همۀ اون روزهایی که زندگیمون پر از این همه خط و خطوط قرمز کمرنگ و قرمز پررنگ نبود. واسه همه اون روزهایی که عینهو خر وامونده فقط منتظر یه هـش بودیم. واسه همۀ اون روزهایی که شبهاش خواب دختر شاهپریون رو میدیدیم و صبحهاش بدون در نظر گرفتن هیچ حریم و حرمتی، عاشق دختر همسایه میشدیم. نه پست داشتیم و نه سمت. نه جایگاه اجتماعی داشتیم و نه شخصیت کاریزماتیک. نه دکتر بودیم و نه مهندس. نه وکیل بودیم و نه وزیر. نه مال و مقامی داشتیم و نه زندگیمون اینقدر وابسته شده بود به اون همه کاغذ باطلههای درس و مدرک و شناسنامه و پاسپورت و مهر و امضاء و تعهدنامه و آییننامههایی که الان دور تا دور زندگیمون رو دیواری به بلندای حاشا کشیدهاند. هرچند دغدغۀ هر کسی توی سن و سال خودش، یه دغدغۀ بزرگه. ولی خب دغدغۀ ترس از لولو، دغدغۀ مشقهای ننوشته، دغدغۀ دیکتههای تک گرفته، دغدغۀ کارنامه و نمرههای ناپلئونی، دغدغۀ عشقهای وقت بلوغ، دغدغۀ رخت و لباسهای کهنۀ سر قرار، دغدغۀ نامههای عاشقونه، دغدغۀ بوسههای ته اون کوچه بنبست کجا و حالا این همه دغدغۀهای رنگ و وارنگ بایدها و نبایدها، هستها و نیستها و بودنها و نبودنها کجا؟! دغدغههای فلسفی. دغدغههای معنوی. دغدغههای چمبره زده توی روح و روان. دغدغههای حک شده توی کالبد و تن. دغدغههای سرگردونی. دغدغههای بیکسی. دغدغههای پی سرنخ گشتن و دغدغههای پی سرحد رفتن.
پی افزود : فردا به همراه پدر و مادر به سفر می روم.به یاد ندارم آخرین بار کی مسافرت خانوادگی رفتم.بیشتر بخاطر دل آن ها می روم که فراموش نکنند پسری بزرگ کرده اند.به این سن و سال که می رسیم جلب نظر والدین هم دغدغه ای می شود که البته به دون هیچ منتی وظیفه ی خود می دانم.در کنار پدر و مادر امن ترین جای این دنیا است.
۹
مهر
توهم
بدست سیاوش در دسته بی خوابی٬ داستان
تو خودت را می زنی به ندیدن، من خودم را می زنم به ندیدن چشم های بسته ات. تو سعی می کنی فاصله ات را حفظ کنی، برای من دیگر فاصله معنی ندارد. تو فکر می کنی دچار توهم شده ای، من فکر می کنم دچار شعر. داستان تازه ام همین است؛ همین که هم تو آخرش را می دانی و هم من و هیچ کدام دست به قصه اش نمی زنیم- که انگار همه چیز همین طور که هست خوب است. داستان آدم هایی که ارسطویی شعار می دادند، اما افلاطونی زندگی می کردند. همین است دیگر، نه؟ داستان که دیگر ترس ندارد؛ گیرم که واقعی باشد…!
نوشتههای تازه
دستهها
بایگانی
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶