دلم گرفته از این زمستون بی برف و این شهر پر ترافیک.چشممان خشک شد به این آسمان دود زده ی غم اندود که نمه برفی بیاد و خرده یخبندانی تا دل تنگمان را بهانه ای بیاوریم که زمستان است!فکر می کنم طرف هم در گوشه ی دیگری از این شهر رنجور روی به پنجره چسپانده و آسمان را می پاید شاید که از دستش در برورد و کمی برف الک کند بر سر دل دود گرفته ی ما.برف که به سراغ ما نمی آید من هم می خواهم باروبنه را جمع کنم و خود را به برف برسانم.جایی که آنقدر برف و سفیدی ببینم و آنقدر روی برف بغلتم تا به قول بهار بر زخم این دل ناسور کافور برف ضماد کنم.شاید بتوانم برای دل شکسته اش هم کمی سفیدی برف سوغات بیاورم.
دیدگاه خود را بیان کنید.