در طول این سال های تجربه اندوزی و زندگی آموزی به ممد آنچه شخصاً گذرانده ام، اعتقاد پیدا کرده ام که انسان ها به طور کلی تنها هستند و این تنهایی به نوعی در نهاد همه ما وجود دارد.ماآدم ها زود به هم عادت می کنیم بعد دل می بندیم و سپس به سختی دل می کنیم و باز دوباره به همان وضعیت هم عادت می کنیم و روز از نو و روزی از نو.اما انچه در طول همه این مراحل همراه ما بوده است، چه آن را فهمیده باشیم چه برایمان نا محسوس بوده باشد، همان تنهایی است.نمی دانم کی و کجا بود که خواندم ” همه انسان ها تنها هستند و فقط وقتی دونفر می شوند به اندازه یک نفر از تنهایی آن ها کم می شود”.آنچه در مفهوم تنهایی مراد نظرم است به هیچ وجه معنای منفی ندارد.واقعیتی است پذیرفتی مانند بسیاری از آنچه به عنوان واقعیات موجود در زندگی مان پذیرفته ایم.تنهایی را اگر آن گونه که واقعیت آن است بپذیریم می تواند یکی از نقاط قوت هر انسانی باشد.کنار اآمدن با آن پنجره دنیایی را به روی شما باز می کند که در آن مسائلی مانند اندوه و افسردگی و حسادت و استرس و بسیاری از عوارض دیگر خود به خود حل شده خواهند بود.
نوشتن درباره احوالات تنهایی مبحث موسعی است که می تواند از مناظر مختلفی به آن نظر انداخت.اگر عمری وتوانی بود به زودی درباره آنچه در احوال تنهای خوانده و شنیده و تجربه کرده ام خواهم نوشت.
دیدگاه خود را بیان کنید.