زنده ام… همین و بس.
بایگانی برای آبان ۱۳۸۸
۲۰
آبان
پرواز
ظاهراً تعداد آدمهایی که هر روز سوار هواپیما میشن و ترک وطن میکنند، یه جورایی رابطه مستقیم پیدا کرده با تعداد توپولوفهایی که هی تـِلپ و تلوپ از آسمون سقوط میکنه. دیگه عادت کردیم، هم به رفتن و شمردن آدمهایی که اون پله برقی فرودگاه با خودش میبره و دیگه نمیدونی تا کی باید چشم انتظار برگشتشون باشی و هم به افتادن و شمردن هواپیماهایی که معلوم نیست چه مرگشونه و پرواز باهاشون بدون گفتن حمد و سوره و تشهّد ممکن و میسر نیست. اینقدری عادت کردیم که دیگه حتی حال و حوصله نداریم توی آرشیومون رو هم نگاه کنیم و ببینیم توی سقوط هواپیمای قبلی یا پرواز مسافر قبلی چی نوشتیم. اینقدری عادت کردیم که دیگه برامون فرقی نداره بخواهیم بگیم دوباره کی رفته و کجا رفته و چرا رفته. دیگه حتی حال و حوصله اینکه بخواهیم بگردیم و ببینیم واسه اون قبلیها که رفتند چی نوشتیم رو هم نداریم. عادت کردیم و چه عجیب، عجین شده سرنوشت آدمهایی که ترک وطن میکنند با این توپولوفهای روسی که عینهو ناقوس مرگ، دم گوشمون منتظره یه بهونهاند تا نحس ترین آهنگ دنیا رو بصدا دربیارند.
پس اینبار نیز منتظر میمونیم و چشم انتظار. دعا میکنیم و راز و نیاز. ظاهراً نه میشه از رفتن اونهایی که همه منطق و احساسشون رو ریختند روی کفه ترازو و حالا دیگه تصمیم گرفتن مهاجر بشن و بار سفر رو بستن، جلوگیری کنیم و نه از سقوط هواپیماهای فوکر و توپولوف و ایرباس و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه. پس منتظر میمونیم و شمارش معکوس رو شروع میکنیم. شمارش معکوس رو شروع میکنیم و به ازای هر شماره دعا میکنیم و از خدا میخواهیم که دیگه هیچ هواپیمایی توی آسمون این مملکت تن و بدنش نلرزه و شاهد هیچ سقوطی نباشیم و با نگاهمون بدرقه میکنیم آخرین قدمهای لرزون اون مسافر چمدون بدست رو که با تمام عقل و منطق باز هم پای اون پلههای برقی فرودگاه تن و بدنش میلرزه. اینبار مهدی منصوریان رفت، پس منتظر میمونیم تا ببینیم مسافر بعدی کیه.
۱۴
آبان
دالتون ها

کارتون لوک خوش شانس رو یادتون هست؟ دیروز برادران دالتون در شهر دیده شدن.ظاهرا باز هم از زندان فرار کردن

۱۱
آبان
فقط چندثانیه
دیشب تقریبن یک بار مردم و زنده شدم.البته به صورت واقعی.فکر می کنم کمتر از چند ثانیه با مرگ فاصله داشتم.از خواب که پریدم متوجه شدم نمی تونم نفس بکشم.دستپاچه شدم.انگار که زیر آب نفسم را حبس کرده باشم.با تمام وجودم احساس کردم این عمر بیست و چند ساله تا چند ثانیه دیگه تموم میشه و فاتحه.تو اون چند ثانیه به هرچیزی که تصورش رو بکنبد فکر کردم.نمی دونم چطوری این چند ثانیه اینقدر گشاد شده بود تا همه دغدغه های ذهنی ام رو یکجا کنار هم جمع کنه.بی هدف و سراسیمه تو اتاق با قدم ها تند راه می رفتم و هر چه دوروبرم بود به زمین می افتاد.در زمانی که احساس کردم دیگه چیززیادی به آخرش نمونده و روی زمین افتاده بودم چشمم به لیوان خودکارمدادام افتاد که از رو میز افتاده بود پایین.خزیدم و یک خودکار برداشتم و با جسارتی باورناپذیر برای خودم تا انتها کردم تو حلقم.همه وجودم را بالا آوردم.در واقع زندگی ام را دوباره استفراغ کردم.هوا را می بلعیدم.تا انتهای جگرم می سوخت.خودم را خر کش کردم تو بالکن.هوای سرد و مرطوب رو کشیدم تو ریه هام.باز بالا آوردم.ته مونده اطمینان بخش زندگی بود.فهمیدم که زنده هستم.احساس رضایتی کردم که شاید تا آخر زندگیم دیگه تکرار نشه.زنده بودن عجب احساس خوشایندی بود در لحظاتی که مرگ بغلم زده بود و فقط یک بوس کوچولو مونده بود تا خلاصم کنه.تا صبح به خودم لرزیدم.کله سحر رفتم یه دکتر پیدا کردم که بشه بهش اعتماد کرد.گفت ترشح عفونت حلق و بینی بوده به پشت حلق که چون در حالت خواب بودی جمع شده و راه تنفس رو بسته.فهمیدم که زندگیم به چند فین درست و حسابی بند بوده.احساس می کنم دوباره زنده شده ام.از احساسات اون چند ثانیه هیچی نمی شه گفت و نوشت.خودکاری که ناجی زندگیم شده رو میگیرم جلو چشمام و فکر می کنم این زندگی به چی بنده؟!! هر چی که هست زنده بودن حس خوشایندیه.کل امروز رو هیچ کاری نکردم.فقط فکر می کنم به اون چند ثانیه.فقط چند ثانیه…
۷
آبان
آقای رحیمی ببندید آن گاله را
ساعت هفت صبحه و آقای رحیمی گزارشگر رادیو برای خانم مجری و ما که به گفتۀ آقای رحیمی شنوندههای با سلیقهایی هستیم که این موقع صبح، اون کانال رادیو رو انتخاب کردیم از خیابونهای شهر تهران میگه. نمیدونم اونور ماجرا چی میگذره و چی توی ماتحت آقای رحیمی کردند که اینجوری داد و هوار راه انداخته. پنداری پشت میکروفن دارن بهش تجاوز از نوع حاد و هارد میکنند! ظاهراً این داد و بیدادش یعنی اینکه من خیلی خوشحال و شنگولم و حالا هم ، جماعت شماها همه شاد باشید، خوشحال باشید، بزنید، برقصید، صبح شده و از همین مزخرفات و چرت و پرتها. احتمالاً آقا فکر کرده با این شیوه و داد و فریاد به خیال خام خودش داره انرژی مثبت ساطع میکنه برای خلقالله. نمیدونه اینجوری داد زدن اونهم صبح کلۀ سحر، باعث میشه گند بزنه به اعصاب مردمی که اون موقع صبح حماقت کرده و رادیوشون رو روشن کردند. آخه، ای مجری لوس و ننر، ای آدم ناحسابی، ای مردک مفت خور نان به نرخ روز خور که نمی دونم کدوم عمه فلانی پارتیت بوده که بری تو رادیو عرعر کنی،اینجوری که مردم خوشحال نمیشن و انگیزه برای زندگی پیدا نمیکنند. برعکس، با شنیدن این نعرههای غولآسا، آدم سالم غالب تهی و زن حامله فیالفور سقط جنین، میکنه. خلاصه که باید گفت، آقای رحیمی دل خوش سیری چند؟! باقالی به چند من؟! من الاغی دیدم که گل سرخ را میفهمید، مال این شهر و دیار نیست، جای اون، اینجا نیست! آقای رحیمی شما را به خدا سر صبحی ببندید گاله را!!
۵
آبان
مدرسه ی سبز
بدست سیاوش در دسته تامل٬ مدرسه
دیروز انتخابات شوراهای دانش آموزی در مدرسه برگزار شد.تعدادی از بچه ها کاندید می شوند و تبلیغ می کنند و سر صف سخنرانی می کنند و بعد هم رای گیری می شود و پنج نفر به عنوان شورای دانش آموزی انتخاب می شوند.زمانی که سخنرانی کاندید ها تمام شد نمی دانم از کجا فریاد یا حسین میرحسین شروع شد و به یکباره کل حیاط مدرسه را به لرزه انداخت.مسئولین مدرسه دستپاچه شدند و مسئول بسیج مدرسه را کارد می زدی خونش در نمی آمد.تظاهر می کرد که نام دانش آموزان را می نویسد اما باید تقریبن نام تمامی بچه ها را می نوشت.ما هم از طبقه ی بالا ناظر بودیم.نمی دانم چه عواقبی خواهد داشت برای مدرسه اما بعد از مدت ها از این که با تمامی دردسرهایش سال ها پیش مدرسه ای را تاسیس کردیم احساس خوشبختی کردم.بچه های این زمانه با تمامی انتقاداتی که بر آن ها دارم بسیار هوشیار و آگاه هستند و به راحتی فریب نمی خورند.دبیرستان ما دیروز در پاییز سبز شد و سبز یعنی استقامت تا بهار.
۲
آبان
شایعه، زلزله، مدیریت “توکل به خدا”
هفته گذشته نیمچه زلزله ای حوالی تهران را قلقلک داد و دوباره بعد از مدتی بحث کهنه ی زلزله خیز بودن تهران و گسل های آماده به لرزش آن بحث روز محافل تهرانی ها شد.شب گذشته دوستی تماس گرفت و به نقل از دوستش که با عده ای زمین شناس آلمانی حشر و نشری داشته خبر رساند که در جلسه ای خصوصی گفته اند که با لرزش گسل کوچک ناشناخته در هفته گذشته احتمال اینکه گسل های اساسی تهران خیال لغزش به سرشان بزند بسیار زیاد شده است و ظرف هفته های اخیر این احتمال بسیار قریب به یقین است.تو صیه کرده اند که مواردی چون لباس گرم و کارت شناسایی و کمی خوردنی فاسد نشدنی در پکیجی جمع کنیم تا در موقع خطر حداکثر بهره را از زمان اندک موجود ببریم.گفتند که مشغول تماس با دوستان دیگر هستند تا این هشدار را به آن ها هم بدهند.نفس این هشدار ها و توصیه به رعایت اصول ایمنی در چنین شرایطی بسیار صحیح و به جا است اما شیوه اطلاع رسانی آن به این شکل به نظر من مضراتش بیشتر از منافع آن است.به من گفتند سعی کن برای مدتی بازار نروی چراکه آن جا یکی از خطرآفرین مناطق این شهر در زمان زلزله است.تا آنجا که من می دانم هنوز دانشمندان موفق به پیش بینی زلزله نشده اند و تاکید هم بیشتر بر روی آموزش و پیشگیری از تلفات زیاد هنگام وقوع زلزله است.سال ها است که قرار است در تهران زلزله بیاید و نیامده و اگر زمانی هم بیاید کاری از دست من و شما ساخته نیست جز رعایت چند اصل اولیه برای حفاظت از جان خود.الباقی مربوط به مدیران شهری و مملکتی است که هر زمانی در این شهر مستعد زلزله هرگاه خشتی روی خشت می گذارند یا مشغول تاسیساتی و احداث راه و چاهی می شوند نحوه مدیریتشان را از سیستم مدیریتی ” توکل به خدا” به سیستمی علمی و آینده نگرانه تغییر دهند.بحث آموزش همگانی هم در مدارس و رسانه پیگیری شود.یاد آوری می کنم که همیشه گفته اند مرگ یک بار انسان را می کشد ولی ترس از مرگ روزی هزار بار جان آدم را می گیرد.
نوشتههای تازه
دستهها
بایگانی
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶


