بایگانی برای بهمن ۱۳۸۷

۳۰
بهمن

چهار تَشت

بدست سیاوش در دسته عکس

۲۳
بهمن

BMW

بدست سیاوش در دسته عکس

۲۱
بهمن

برف گیر

بدست سیاوش در دسته عکس

۱۶
بهمن

وصلت

بدست سیاوش در دسته عکس

۱۳
بهمن

پیش غذا

بدست سیاوش در دسته داستان

یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم  قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق  فرخنده‌ام؛ یک پیتزا! پیچ  سس که شل می‌شود، برق می‌رود. بینایی غایب می‌شود. بویایی به شنوایی می‌پیوندد. همه جا در تاریکی فرو می‌رود. دختری خنده‌ای سرسری می‌کند، انگار که یک سرفه، گوش، دماغ، صدا، بو … حرکت! در غیاب برق، بیرون کمی روشن است. [چرخش  نور (نور ماشین‌ها می‌تابد.)] صدای خنده‌ها هنوز هست. نجواها جرأت پیدا کرده‌اند … بلند … بلند … [تَ تَق تَق تَق! (نمک‌دان به زمین افتاد.)] من در حال به رمز و راز [آخ! ببخشید! ندیدم‌تون!] رفتنم. یادم هست که دیوارها سرخ بود. [ مثل  ماتیک اون خانومه. یا پیرهن  اون آقاهه.] نورِ ملایمی فضا را روشن می‌کند. [- شماره‌ی ۹۷! (متصدی شماره‌ای می‌خواند.)] ۱۰۰ من‌اَم.

یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق فرخنده‌ام. دگمه‌ای روی زمین افتاده. زمین از سرامیک قهوه‌ای است، گرم و براق. [ حتما دگمه مال یک آدم  چاق بوده، از بس خورده پیراهن‌اش ترکیده!] کنار  دگمه، درست روی زمین، یک جفت کفش زنانه هست؛ اسپرت، رویش شلواری تا بالای مچ تا خورده. [آرایش  پاها به هم می‌خورد.] رد شلوار لی را که دنبال کنی، پائین‌تنه‌ی پرچین  یک مانتو، و یک صورت، سه بار در ثانیه بالا و پائین می‌رود، حرف کسی را تأیید می‌کند. غذایشان پیتزا است. مثل غذای من. چقدر ما مثل هم‌ایم! [ شماره‌ی ۹۸! (متصدی شماره‌ای می‌خواند.)] ۱۰۰ من‌ام.

سگی نیست، دختری نیست. عابرها می‌روند. آن بیرون، باید رفت. در جایی که من هستم، توقف می‌کنند. آن بیرون کسی توقف نمی‌کند، مگر بی‌کار باشد، یا منتظر. این تو، توقف، یعنی اینکه کار داری. انتظار، این تو، کار است. [دختری به ساعت‌اش نگاه می‌کند.] پدری با پسرش دو ور  یک میز نشسته‌اند. عجیب است که این صحنه برایم عجیب است. پسر کوچک است. پدر هیچ حرفی نمی‌زند. مادری در کار نیست. پسر راضی به نظر می‌رسد. [کوله‌پشتی‌ام مال تو. (پسر در جیب‌هایش دنبال چیزی است.)] پیتزایش عجیب کش می‌آید. پاهایش آن پائین تاب می‌خورد. [یکی دو بار به ساق پای پدر.] نور فضا اغلب قرمز است. خون در رگ‌های فضا هم هست. گربه‌ها آن بیرون پرسه می‌زنند … آدم‌ها هم. پدر عینک‌اش را تمیز می‌کند. هیچ حرفی نمی‌زند. لب‌های پسر از این پشت که من می‌بینم‌اش، انگار که جویدنی بجوند. پدر سرش را تکان می‌دهد. [یکی دو بار به ساق پای پدر می‌خورد.] [ قوز نکن!] ماشین‌ها آن بیرون پارک‌اند. ماشین‌ها پارک‌اند.

دو تا تلویزیون، به فاصله‌ی ۱۰ متر از هم، روبروی هم، تصاویری پخش می‌کنند، یکی فوتبال، یکی کارتون. یک پیشخدمت مشغول تمیز کردن یک میز است. یک آدم کله‌اش را این ور آن ور می‌کند. [ اَه! نذاشت ببینیم که! داشت گل می‌شدها!] تا میز تمیز می‌شود، دو تا دختر سریع دورش می‌نشینند. [خنده] موبایل یکی‌شان از دست‌اش نمی‌افتد. به هیچ کس نگاه نمی‌کنند. [ پس مغرور اند.] خوردن غرور می‌خواهد … همین‌طور خندیدن.

۹
بهمن

عمود منصف

بدست سیاوش در دسته عکس

۱
بهمن

پله کان

بدست سیاوش در دسته عکس

+ نوشته