بایگانی برای آبان ۱۳۸۷

۲۹
آبان

داستانی که خواهم نوشت

بدست سیاوش در دسته داستان

«کلمه‌ها مطلقا تکراری هستند. تمام کلمه‌ها، حتا همین کلمه‌هایی که در حال خواندن آن‌ها هستی، تمام‌شان سال‌هاست که استفاده شده‌اند بارها و بارها و مطلقا تکراری هستند، بی‌هیچ استثنایی. آن‌قدر تکراری هستند کلمه‌ها که حتا فهرست کاملی از آن‌ها را در فرهنگ لغت‌ها جمع‌آوری کرده‌اند به‌ترتیب  حروف الفبا.» سوم‌شخص محدود سپس نفسی تازه کرد و در حالی که ذهنش را در تکاپوی یافتن کلمه‌ای جدید رها کرده بود، ادامه داد: «اما شاید چیزی بیشتر از ظاهر کلمه‌ها هم وجود داشته باشد که هنوز تکراری نشده است و چه بسا که هیچ‌وقت هم تکراری نخواهد شد. اگر در پس هر کلمه‌ای که بیان می‌شود حسی باشد، آن کلمه شاید بتواند از شکل  یک دال تنها خارج شود و مدلول  خود را در مسیر  یک دلالت پیدا کند. این حس، همان چیزی است که می‌تواند تکراری نباشد. اگر این‌گونه باشد، آن‌گاه می‌توان امیدوار بود که مدلول ‌خلق‌شده، مخلوق  جدیدی باشد که نشانه‌ی تازه‌ای با خود به‌همراه دارد.» سوم‌شخص محدود، خودنویس طلایی‌رنگش را چند لحظه‌ای بین انگشت‌های دودستش در تعادل نگه داشت و بعد، ناگهان، انگار که نکته‌ی تازه‌ای را کشف کرده باشد، به‌سرعت نوشتن را از سر گرفت: «این مخلوق تازه اما برای رسیدن به‌عرصه‌ی وجود، محتاج به شنونده یا خواننده‌ای است که آن مسیر  دلالتی که در ذهن  نویسنده یا گوینده شکل گرفته را کشف و دنبال کند. تنها در این‌صورت است که مدلول می‌تواند در انتهای مسیر دلالت، و در قالبی فراتر از یک مفهوم انتزاعی و ذهنی صرف، شکلی وجودی به‌خود بگیرد. هر چند که من بعد از تو هرگز نتوانستم این شنونده یا خواننده را پیدا کنم، اما همان زمان‌های کوتاه بودن‌ات نمونه‌ی واضحی بودند برای اثبات  این‌که چنین شنونده یا خواننده‌ای وجود دارد.» در این لحظه بود که سوم‌شخص  محدود، در حالی که گویی با گذاشتن این نقطه‌ی آخر به آرامش رسیده باشد، خودنویس  طلایی را بر زمین گذاشت و به‌رسم  همه‌ی لحظه‌هایی که دچارِ حس  متفاوتی می‌شود، بر آویز مقدسی که به یادگار از محبوب بر گردن آویخته بود بوسه‌ای زد. این بوسه، آخرین بوسه‌ی سوم‌شخص محدود پیش از در آغوش گرفتن  مرگ بود.

 این شاید پایان‌بندی  آن داستان  موعودی باشد که روزی خواهم نوشت.

۲۸
آبان

عاشقانه

بدست سیاوش در دسته داستان

زن، آه سردی کشید و در حالی که با گوشه چارقد نم اشک هایش را از گونه ها می گرفت با صدایی بغض‌آلود گفت: “می‌دانم دوستم نداری. می‌دانم فقط به خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کردی.نمی دانم چطور خام حرف های تو شدم. انسان هم انقدر طمع کار؟! اصلا از عشق و عاشقی هیچ‌چیز سرت نمی‌شود.از دوست داشتن .” و در حالی که کم کم لحن‌اش تندتر می‌شد، بغض‌اش ترکید و با گریه گفت: “بی‌احساس! سنگ‌دل!”

مرد، بدون این که کلمه‌ای حرف بزند، با بی خیالی شالش را دور گردنش انداخت و دفتر و دستکش را برداشت و اطاق را ترک کرد.

 زن فریاد زد: ”آخه بی رحم!! مگر با تو حرف نمی زنم؟! . . .  مصلح الدین! . . . بی عاطفه … با تو ام …سعدی!”

۲۷
آبان

راه راه

بدست سیاوش در دسته عکس

                    

۲۴
آبان

من مست و تو دیوانه

بدست سیاوش در دسته روزانه٬ پیشنهاد

تا به حال شده به یک قطعه موسیقی گوش کنی و احساس کنی در درونت چیزی قلقلک می خورد.چیزی را در تو تکان می دهد.در شعر این بسیار عجیب تراست.ابزار فقط کلام است،ریتمش را خود ت باید پیدا کنی.شب گذشته این قصیده در من چنین حالی ایجاد کرد.می توانید در این حس با من شریک باشید:

من و مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی، با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن، تومست تری یا من؟
ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت از خویشم
گفتا که به نشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرقانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمیم همه دردانه
من بیدل و دستارم در خانه ی خمارم
یک سینه سخن دارم این شرح زهمیانه
تو وقف خراباتی دخل ات می و خرج ات می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

۱۱
آبان

تخیلات یک انسان بی خواب

بدست سیاوش در دسته داستان

بی خوابی امانم را بریده.هر کسی شیوه ای خاص برای خواباندن خودش در چنین مواقعی دارد.من دوست دارم با قوه تخیل به مبارزه با بی خوابی بروم.یک روش قدیمی.شمردن گوسفند:

بخواب

یک آغل بزرگ و تعداد زیادی گوسفند و همچنین یک مانع هم می خواد که از روی آن بپرند.
- خوب، شروع کنید، همه چی آماده است. یکی یکی باید از روی این مانع بپرین و رد شین
- یک، دو، سه، ….، بیست و شش، بپر دیگه، بپر بیا… ای بابا، مانع به این کوچکی، عجب گوسفند دست و پا چلفتی ای هستی. زود باش، بپر دیگه…( میره عقب و دوباره با سرعت میاد که رد شه. می خوره به مانع و نقش زمین میشه… بعدی میاد که رد شه، اونهم میخوره به مانع و می افته روی قبلی…بعدی میاد و می خوره به این دوتا و همینطور کلی گوسفند روی هم تلنبار میشن). نخیر دیگه فایده نداره. یک در باید درست کنم تا بی دردسر و راحت ازش رد شن… خوب برید کنار تا من این در رو باز کنم… فقط خیلی آروم و یکی یکی باید بیرون بی یان…خوب شروع کنید.
- یک،دو،سه…چه خبره، یکی یکی، آهاااااااای…( چند تا با همدیگه می خوان از در رد بشن. دستمو می اندازم وسط پشم های یکی و می چسبمش. عجب گوسفند چاق و پر زوریه. منو میکشه دنبال خودش و همونطور میره… بالاخره پشمهاش از دستم در میاد و فرار می کنه و من روی زمین می افتم. حالا دیگه همه گوسفندها با هم هجوم آوردن به سمت در و به زور خودشونو رد می کنند و میرن بیرون. من همچنان پخش شده روی زمین، فقط دارم تماشا می کنم).
- برین گم شین، گوسفند به این بی شعوری. اصلا کی گفته که باید گوسفندها رو شمرد.(از جا بلند می شم و خاک های روی لباسم رو می تکونم و می رم به سمت آغل).
- تو چرا نمی یای بیرون. ( یکی از گوسفندها نشسته آخر آغل و داره کتاب می خونه). چی می خونی؟( هیچی نمیگه. روشو برمی گردونه و در همون حین نمی دونم چی زیر لبش زمزمه می کنه).
- مگه کری؟ گفتم چی می خونی؟( از جا بلند میشه و کتاب رو پرت می کنه بیرون آغل و هجوم میاره به سمت من… یک جا خالی می دم و اون هم در حالی که همونطور صدای ماشین از خودش در میاره، با سرعت از در آغل بیرون میره و با همون سرعت چند بار، دور گوسفندها می چرخه و آخرش یک ترمز عجیبی می زنه که نزدیک یک متر رد ترمزش روی زمین می مونه. بعدش هم جوری که حرص من رو در بیاره، سرش رو بالا میاره و دندونهاشو به من نشون میده).
- خیلی خوب، دیگه عصبانی ام کردین. من شما رو آدم می کنم. با بد آدمی در افتادین. (چند تا گرگ می فرستم تا همه رو تکه پاره کنند. مخصوصا خوردن این گوسفند آخری رو با جزئیات کامل تخیل می کنم که چطور داره زیر فشار دندونهای یک گرگ وحشی، دست و پا میزنه).
 
از خواب می پرم.چه خواب مزخرفی بود.یادم نمی آید چه زمانی به خواب رفتم.