بایگانی برای مرداد ۱۳۸۷

۲۰
مرداد

مفهومی

بدست سیاوش در دسته عکس

۱۱
مرداد

معرفت

بدست سیاوش در دسته داستان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه” پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد آِهی کشید و با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است…!

۱۱

خزعبلات یک انسان بی خواب (۲)

بدست سیاوش در دسته داستان

دخترک از خدا خواست وقتی با پسر تنهاست مراقبش باشد خطایی نکند، خدا قبول کرد و فرشته‏ای برای مواظبت از دختر فرستاد.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
 
*****
 پسر سبزی فروش نمی‏دانست دختر چشم آبی هر روز کاغذ دور سبزی‏ها‏ را به امید جمله‏ای می‏کاود.

۱۱

دلدادگی در فضای مجازی

بدست سیاوش در دسته داستان

تو نیستی و من دلتنگت که می‌شوم سراغت را از وبلاگت می‌گیرم، که قرص و محکم آنجا نشسته و اندوهِ من را در نبود تو با چشمانی بی‌خیال نظاره می‌کند. این وبلاگت است که آنجاست یا خود توئی؟ چرا حرف تازه‌ای نمی‌زنی؟ چرا می‌خواهم باور کنم که خود توئی؟ کاری کن. چیزی بگو. خودت هم اینقدر مکرّری؟ دیر به دیر تازه می‌شوی؟

تلاش می‌کنم که به عمق کلماتت نفوذ کنم، به عمق  تن‌ات. گاه یک کلمه چنان می‌گیردم که سراسر شوق می‌شوم، از دوباره خواندنت. چه سری هست در دوباره خواندنت؟ چه رازی را پنهان کرده‌ای که من مسخرِ کشف اویم؟ چرا برملا نمی‌شود؟ چرا برملا نمی‌کنی‌ام؟ مرا در کلماتت نمی‌یابم. مرا در کلماتت لمس نمی‌کنم. حروف اسمت را هجی می‌کنم. یک بار دیگر، از نو، تمام زوایای وبلاگت را می‌کنم، می‌کاوم، شاید چیزی بیابم، که تو را مقابل چشمانم برقصاند، یا ببخش، مرا مقابل چشمانت به رقص آورد.

رنگ وبلاگت را با چشمانم لیس می‌زنم، تو را نمی‌یابم. تو نیستی. حالا خود واقعی‌ات کجاست؟ حدس می‌زنم. تو را در خود واقعی‌ات حدس می‌زنم. در خوش‌بینانه‌ترین حالت از من تهی است. ولی مگر خود واقعی‌ات را تا کنون دیده‌ام؟ تو همیشه برای من تصویری بودی، رد نوشته‌ای،  وبلاگی …